شطحيات عموقاسم


گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

2
الان سومين شبيه که از يه راست تا خود صبح بيدارم... الان سومين اذان صبحيه که دارم نمازم رو توی لب ميخونم... الان سومين طلوع آفتابيه که دارم از پشت شيشه های غبار گرفته آزمايشگاه رباتيک شاهدش ميشم... و امروز يعنی شنبه احتمالا سومين روزیه که تا ساعت 1 ظهر خوابم... ولی بالاخره یه جواب از این رباته گرفتم... اینم عکسای شبیه سازیش... ان شاالله وقتی اینورسش کردم همه چی رو درباره اون براتون میگم...



حال ميکنی باهاش ديگه!!! بسه ديگه رنگش رفت... ااااااا باز نيگا ميکنه!!!



سر شب که میشه این بچه های ربات امداد رسان (با اون ربات مسخرشون) گم و گور میشن... نمیدونم کجا میرن... دیشب نامردا یه تعارف هم نکردن که اصلا من شام خوردم یا... صدای لمبوندنشون تا اسفل السافلین معدم رو سوزوند... (هوووووووی چرا فکرت خرابه؟ فقط معدم رو سوزوند!!!!) راستی راستی خدا میدونست که اونا رو برای من خلق کرد... گاهی میخندم بهشون... جکاشون بگی نگی خنده دارم هستن... اینو پیش خودشون نمیگم... وقتی برای من حرف می زنن صورتم عین ماست میشه اونام میفهمن میرن پی کارشون، در حالی که با ته مونده های لبخندشون که مث سرشیر گوشه لبشون ماسیده سعی میکنن به من بفهمونن که جکشون همچین هم بی مزه نبوده... وقتی رفتن این موسیقی 4:21 رو گذاشتم... فکرشو بکن؟ مدیا پلير بد بخت چيزی در حدود احتمالا 161.74 باره که داره اینو پخش میکنه و لابد فک میکنه که منم دارم بهش گوش میدم... گاهی این لب لعنتی هم وقتی بخواد ساکت بشه هیچ آهنگ و موسیقی، هیچ داد و فریادی و هیچ صدای خروپفی جلودارش نیست... چقدر خوابم میااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد خدایا... خودمونیم عجب خمیازه ای کشیدم هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...

آقا شعر دارم!

2
الن دارم از شب شعر برمي‌گردم. شب‌شعر خوبي بود، يه دو سه كار خوب توش بود. منم به غزل كه ديشب گفتم رو توش خوندم. براتون مي‌خونم:

ناگاه حال و حوصله آسمان گرفت
باران گرفت اشکِ زمين و زمان گرفت

باران گرفت گريه شد و بر زمين چکيد
باران گرفت و عشق که روييد و جان گرفت

مرد آمد و مجسمه‌اي از گل آفريد
عاشق شد و مجسمه را در ميان گرفت

مرد آمد و به هيات پروردگار شد
از عشق دوخت پيرهني و بر آن گرفت

لب بر لبش گذاشت و يک زن، يک آشنا
در بازوان خسته آن مرد جان گرفت

زن لب گشود، خيره به خود شد و حرف زد
«يعني به اتفاق جهان مي توان گرفت»؟

زن شعر گفت، شاعره شد، ازخودش سرود
«حسنت به اتفاقِ ملاحت جهان گرفت»

زن شعر گفت و گفت که مردش غريبه است
از عشق گفت و گفت و کم کم زبان گرفت

هي از خزان سرود از آغاز فصلهاش
بادي وزيد و دفتر او را خزان گرفت
□□□
پاييز مي‌رسد و زمينگير مي‌شود
پاييز مي‌رسد و چه دلگير مي‌شود

پاييز مي رسد و تمام اميدها
در قاب‌هاي خاطره تصوير مي‌شود

- دختر بجنب! وقت گذشتن رسيده‌است
تا باز پا به پا بکني دير مي‌شود

- مرد غريب خسته! تو مي‌داني آخرش
اين شعرهاي من به چه تعبير مي‌شود؟
□□□
پاييز هم رسيد و زمينگير شد و مرد
پاييز هم رسيد و چه دلگير شد و مرد

پاييز هم رسيد و تمام اميدها
در قاب‌هاي خاطره زنجير شد و مرد

دختر نشست و ديد كه مردش غريب نيست
اما اسير بازي تقدير شد و مرد

مردي كه گريه کرد و باريد مثل ابر
و قطره قطره قطره تقطير شد و مرد

مردي که خسته شد که فرو ريخت که شکست
كه بيست ساله بود، ولي پير شد و مرد

مردي که کوه بود وناگاه خشت خشت
از شانه‌هاي خويش سرازير شد و مرد
□□□
باران گرفت، گريه گرفت، آسمان گرفت
باران گرفت... حال زمين و زمان گرفت

نمي‌دونم تا فردا چيكار كنم. فردا دوستم تو ميشيگان با چند استاد حرف مي‌زنه و نتيجه‌ش براي من خيلي مهمه! دعا كنين بچه‌ها! دعا كنين برام كه هر چي درست باشه پيش بياد، آمين.

حذف تبليغات بلاگ‌اسپات

2
الان تقريبا ساعت نزدیک 8 شده، راستش تا نیم ساعت دیگه راهی نمونده ولی برای من یه عمر نه، ولی خیلی طول میکشه. نیم ساعت دیگه باید به یکی از دوستام تو میشیگان زنگ بزنم، می‌خوام بهش بگم که بره با یکی از استادای اونجا صحبت کنه، این دیگه جز تیرهای آخرمه. خدا کنه که هر چی خیره پیش بیاد. من که تمام تلاشمو کردم دیگه بقیه‌ش با خداست... راستی ظرف یه ساعت قبل چون کاری نداشتم برای انجام دادن، نشستم تبلیغات بلاگ اسپات رو حذف کردم. می تونین برین تو منوی اطلاعیه‌ها و کدهای مربوط به این کار رو بردارین. به سادگی آب خوردنه، به خدا راس میگم! باور نمیکنین، امتحان کنین! به دوستاتون که تو بلاگ اسپات وبلاگ دارن هم بگین بیان بردارن.

عزت زیاد!

شعر...

2
راستی می خوام از اين به بعد اين بلاگ رو فعال کنم... دک و پوزشم کم کم عوض می کنم... راستی به بقیه صفحاتشم سر بزنین... پس فردا شب شعر داریم تو شريف، می خوام اينو بخونم:

1.
های-های-ات را که از گریه هایت خط بزنی،
جز یک گریه خالی،
چیزی برای نالیدن نخواهی داشت...

2.
تو
حتی نفهمیدی که های های من
از لکنتم بود
نه از ناله های تو.

جديدترين يافته‌هاي پزشکي در آزمايشگاه رباتيک شريف

2
آغا ما ضمن تحقيقاتمون برروی روبات‌های انسان‌نما (Humanoid Robots) ناگهان به يکی از بزرگترين يافته‌های پزشکی دنيا دست پيدا کرديم... قابل توجه که الان تقريبا دو روزی هست که من توی لب تنها هستم و فقط اين بچه‌های کارگاه رباتيک ميان و ميرن با اون ربات امدادرسان مسخره‌شون. آره می‌گفتم تحقيقات حاکی از آن است که:
«هر گاه محققی (ترجيحا دانشجوی مکانيک بالای بيست و اندی سال) در آزمايشگاه سير آفاق و انفس نمايد از همه ما سوی بر حذر بوده باشد، آنگاه احکام بطن وی بر احکام بدن مادی وی حاکم می‌گردد. حال اگر ايشان غذايی که در فراخور بطنش بوده فراهم نياورده و در اين چند روز (ترجيحا سه روز) فقط بيسکويت تناول نمايد، آنگاه ميل او به زيادت گفتار افتد و ار آنجا که جنبنده‌ای در اطرافش يافت می‌نشود، لاجرم روی به صفحه اينترنت آورده و خواهد چتيد (چت خواهد نمود). بدين لحاظ احکام نفس مطمئنه وی نا مطمئن گشته و سير <...> و <...>، مسير روده‌های او را طی نمودی و بيماری پديدار گشته که (جمال ما به جانب تيفال بادا) ا..سـ..ـهـ..ـال ناميده می‌شود. بزرگان گويند که در اين بيماری، محتويات بطن، اعم از جامدات به مقدار قليل و مايعات، کثيراً، مايل به مرکز تهويه و تخليه بدن مادی بوده و به هيچ وجه از کردار خويش روی‌گردان نمی‌باشد...- قانون شيخنا عم القاسم بن ابی البرهان»

وای شکمم... عجب گرفتار شديم هاااااااااااااااااااااا؟

تا يار که را خواهد و ميلش به که افتد...

2
الان تو لب هستم و هی منتظرم که پروفسور «آرتور کو» برام ايميل بزنه... پروفسور «روينا» ديشب گفت که بهش زنگ بزنم، منم امروز فوری رفتم و يه کارت اينترنتی خريدم و زنگ زدم...

اين بچه‌های روبات امدادرسان هم عجب سروصدايی می‌کنن... از صبح تا حالا که هر چی وسيله مسيله داشتن ريختن تو راهرو، از کتاب گرفته تا صندلی... از قاشق گرفته تا خودکار... نم‌دونم چرخ روباتهای ديگه... وااااااااااااااای بعدشم می‌خوان اين روبات فکستنی شون از روی همشون رد شه... الانم روفتن می‌خوان رباته به زورم که شده از پله‌ها بالا بره... بيچاره اونی که تو آوار مونده باشه و اين ربات بخواد ناجی اون باشه...

H   O   M   E

پنجره عمو